سُــــورمه ای.

شاید بهتر باشد همین جا توقف کنی.

75.

یادداشت‌های اخیر رو از چشم می‌گذرونم. به اولین یادداشتِ این دفتر که می‌رسم، از گربه حرف زدم. برای گربه کلمه بافتم. یه جوری ازش نوشتم که انگار یه خانواده‌ی دونفره‌ی خوشحالیم و تنها مشکلِ دنیا اینه که گربه رو دریم کچرِ جدیدِ من حساس ه. منتظره فرصت گیرش بیاد تا بره سرِ وقت‌ش و بهم بریزه. بعد هم از ن. نوشتم. ربط‌ش دادم به دریم کچر و گربه. شیفته‌طور نوشتم آخ اگر ن. بود؛ حتم می‌گفت ارتباطی هست بین ِ این جادوی رویاگیر و ذاتِ عجیب و ماورای طبیعتِ گربه‌ها. به این‌جای کلمه‌ها که می‌رسم، صدای خنده‌های بلند و دل‌تنگ و خوش‌بخت از دفترچه به گوشم می‌رسه. انگار دفترچه آغشته به جادوی هاگوارتز باشه، بلده برای خودش بخنده. من تو اون یادداشت دارم زندگی می‌کنم. یه گربه دارم. یه دریم کچرِ جدید خریدم تا برای بار هزارم از کابوس‌هام فرار کنم و من ن. دارم که ازش حرف بزنم. ن. دارم که وقتی غایب ه بهش فکر کنم و حرفاش رو حدس بزنم. از چشماش تو یادداشت بنویسم؛ چشمایی که با نفرت به گربه زل می‌زنن و لب‌هایی که می‌گن :" مهشاد فقط به خاطر تو این نکبتُ تحمل می‌کنم ها." به این‌جا که می‌رسم دوباره دفترچه می‌خنده. صدای خنده‌های من و ن. عه که ازش به گوش می‌رسه.

دستامُ تکیه‌ی چونه‌م می‌کنم و دفترچه رو ورق می‌زنم. نزدیک به نظر می‌رسه. آه کشان می‌گم این‌جا گربه بود. تر و فرز جست زده بود رو پیانو و پیچیده بود به دریم کچر، و من با خنده رفته بودم سمت‌ش. بغل‌ش کرده بودم و درِ گوشش گفته بودم نمی‌تونی به این دست بزنی.

نزدیک به نظر می‌رسه. من گربه داشتم. من می‌خندیدم. من ن. داشتم. من زندگی داشتم. حالا شب‌ها روزها، تنهاتر از همیشه، خمیده‌تر از همیشه، وانمود می‌کنم دارم زندگی می‌کنم. من گربه ندارم. نمی‌خندم. ن. ندارم. زندگی ندارم. کلمه‌های دفترچه مثلِ سیاه‌ترین جادوی دنیا جلو چشمامه و تصویری رو نمایش می‌ده که هیچ شده. تصویری که اهمیتی نداره. از اون کلمه‌ها فقط یه دریم کچر مونده که انقدر کابوس توش گیر کرده که دیگه نمی‌تونه کابوس بگیره و من دوباره شب‌ها کابوس می‌بینم. شب‌ها می‌ترسم و نمی‌تونم از خواب بیدار شم. جادوی سیاهِ کلمه‌ها و گردابی که می‌سازه ترسناک‌ترین ه، انقدر که نیازه به نزدیک‌ترین آغوش فرار کنم و بگم نجاتم بده از پوچی کلمه‌ها. از دروغِ کلمه‌ها. اگر این دریم کچر نبود می‌شد کلمه‌های اولِ این دفترچه رو به کل انکار کرد. به روزی فکر می‌کنم که می‌شه همه چی رو انکار کرد. چشمامُ می‌بندم و اجازه می‌دم جادو اثر کنه. جادوی آخرِ قصه‌ی ما آدم‌ها. جادوی آخرِ کلمه‌ها. جادوی ترسناک‌ترین انکار دنیا. اون روزی که فقط نور می‌مونه و سیاه‌چاله. شاید حتا سیاه‌چاله هم نباشه. اون روزی که گرما می‌میره. کیهان منبسط می‌شه. همه چی سرد می‌شه. تو خالی می‌شه. بی‌زمان و بی‌تغییر می‌شه. اون روزی که کلمه‌ها هم نیستن حتا.

شبحِ گربه پرسه می‌زنه تو اتاق و نمی‌دونم چی این‌طوری بیمارم کرده. دل‌تنگی؟ ترس؟ تنهایی؟ از دست دادن‌ها؟ بی‌طاقت‌ترین م. کلمه‌ها مثل اشباحِ مُرده جلو چشمم می‌رقصن. کلمه‌ها دروغ ن. مثلِ خودِ من.

.

 

برای ل.

لیلای خوب‌ترین، متاسف‌م که وبلاگ نداری تا من هم کلمه‌هاتُ بخونم.

می‌فهمم. می‌دونم چقدر ناتوانی بدی ه. چقدر سخته پر از کلمه باشی، اما موقع‌ش که برسه، برای گفتن یا نوشتن، هیچ‌چی دستت رو نگیره. هم‌زمان سکوت و یه دنیا کلمه تو سرت داشته باشی.

خوشحالم که هنوز این‌جا رو می‌خونی و درک می‌کنی. حسِ خوبیه و می‌دونی. : )

ممنون که حالم رو پرسیدی، ^^ بهترم، طبیعتن. ولی یه چیزایی تغییر کرده. بهرحال زندگیه و همیشه ارزش‌هاشُ پیدا می‌کنه. از دست می‌دی، جایگزین می‌کنی و دوباره می‌ری جلو. :‌)

روزگار تو چ‌طوره؟

 پ.ن:برای یه مدت طولانی دارم می‌رم که نباشم و امیدوارم هم‌چنان به این‌جا و بهت دسترسی داشته باشم.

 

  
نویسنده : مهـ ـشاد ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٢
تگ ها :

74.

سلام. تو مرا نمی‌شناسی. نامِ من مه‌شاد است، دختری که در خواب‌هایت می‌بینی. یا دختری که خواب‌ت را می‌بیند.

این واژه‌ها مثل گردباد در سرم می‌پیچند. از اول مرور کنیم؛ نامِ من مه‌شاد است. خوابم را می‌بینی. شاید هم من خواب‌ت را می‌بینم. مرا نمی‌شناسی. اما من تو را، انگار که خودم، می‌شناسم. نباید از این کلمه‌ها بترسی. همه چیز در رویا خلاصه می‌شود. یک روز از این کابوس بیدار می‌شوی.

از خواب که بیدار می‌شوم، نخستین چیزی که در خاطرم هست خنده‌ها، عصبانیت‌ها و فریادهای توست. یا شاید تو که از خواب بیدار می‌شوی نخستین چیزی که به خاطر می‌آوری سکون، سکوت، و آرام بودن من است. تو هر بار فرق می‌کنی. گاهی خجالتی هستی و گاهی نه. گاهی شوخ‌طبعی و گاهی جدی. گاهی عصبی و گاهی آرام و منطقی. تو هر بار تفاوت می‌کنی و من همه‌ی اشکال‌ت را دوست دارم. من کنارت هستم اما مرا نمی‌بینی. با تو حرف می‌زنم، اما نمی‌شنوی. به جای تو فکر می‌کنم، اما نمی‌دانی.

نام من مه‌شاد است، دختری که ذهن‌ش را زندگی‌ می‌کنی. یا دختری که ذهن‌ت را زندگی می‌کند. ما با هم فرقی نداریم. نباید از این واژه‌ها بترسی. من فقط خوابِ تو هستم. اما یقین کن که اگر نباشم، جای نبودن‌م را خواهی دانست. همان‌طور که تو آن‌قدر در من ریشه دوانده‌ای که وقتی نیستی، هوا مکدر می‌شود.

خاطرت هست؟ به خوابت آمدم و روبه‌روی‌ت نشستم. ترسیده بودم. رنگم پریده بود. دست‌هایم یواشکی می‌لرزید. تو اما آرام و قاطع و مستحکم بودی. نمی‌دانستم آن‌جا چه کار می‌کنم. من شیرین‌ترین کابوس‌ت می‌توانستم باشم. تو صبح نداشتی. راه نرفته بودی. ننشسته بودی. چشم باز کرده بودی و من روبه‌روی‌ت نشسته بودم. می‌دانستم خواب می‌بینی. اما من چشم‌هایم را باز کردم و انگار از تاریک‌ترین شب‌ها قدم به روز گذاشته باشم، به خواب تو آمده بودم. من در خیال‌ت قدم برداشته بودم و احساس ِ قدرت می‌کردم، اما واقعیت این بود که تو خدای بی چون و چرای خطوطِ خیالِ من بودی. تو مثل شعرهای صالحی بودی. تو خودِ "ما نباید بمیریم، رویاها بی‌مادر می‌شوند" بودی. من هر روز صبح از تو بیدار می‌شوم. تو هر روز صبح از من. دنیای تو مرا فراموش می‌کند و دنیای من تو را.

ترسم که مبادا از یادت بروم. مباد که یک شب خوابم را نبینی و شبِ بعدی و شب‌های بعدی. نکند خوابِ بهتری سراغت بیاید. مباد در ذهنت پیر شوم. رویاها اما پیر نمی‌شوند. صالحی باید کتابی بنویسد و بگوید باران پیر نمی‌شود. چمن پیر نمی‌شود. شب پیر نمی‌شود. رویاها پیر نمی‌شوند. یا رویاها نباید بمیرند، ما پوچ می‌شویم.

تو مرا نمی‌شناسی و نباید از این واژه‌ها بترسی. تو اصلن وجود نداری که بترسی. تو خیالِ پوچِ ذهنِ بیمارِ خسته‌ی منی. مجبوری به این واقعیت عادت کنی. باید تن بدهیم به این زندگی شبانه. اهمیتی ندارد تو خوابِ منی یا من خوابِ تو.

من قدم در این خیابانِ درازِ تنها می‌گذارم و آن‌قدر دیوانه‌ام که روبه‌رویت می‌نشینم و کلمه‌های ممنوعه را می‌گویم؛ نامِ من مه‌شاد است و تو مرا نمی‌شناسی، اما من ترا خوب، خوب، خوب... .

  
نویسنده : مهـ ـشاد ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٠
تگ ها :

73.تو؛ خوب ترین اتفاق زندگی من.

 

بدونِ تو قوی سفید من می‌میره.

  
نویسنده : مهـ ـشاد ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٦
تگ ها :

72.من همون پرنده بودم که یه روز خورشیدُ دید.

 "ما هر دو می‌دونستیم این‌روز می‌رسه. من از مدت‌ها قبل دارم سعی می‌کنم تو رو تو ذهن‌م بسازم و داشته باشم. دارم یاد می‌گیرم نباشی و داشته باشم‌ت. یادته یه روز پیشونی‌مُ تکیه دادم به‌ت و هق‌هق که مرسی نمی‌ری؟ می‌بینی؟ حالا این منم که دارم می‌رم. زندگی یادم داده بود یه روز یکی‌مون می‌ره اما من تصمیم گرفته بودم از دست‌ت ندم. می‌فهمی؟ از دست‌ت نمی‌دم. شاید برم، اما برمی‌گردم. هر وقت؛ دیر، دور، ولی برمی‌گردم. قول می‌دم فراموش‌ت نکنم. ما می‌دونستیم این‌روز می‌رسه. باشه، فقط من می‌دونستم؛ نه که براش برنامه ریخته باشم یا واقعن بدونم، زندگی یادم داده همیشه یکی می‌ره. اما من سرسخت‌تر؛ یا فکرم که این‌طور. برمی‌گردم به‌ت. ممنون که نمی‌ری، رفتن من کم‌تر درد داره تا رفتنِ تو، شاید تو هم اگر می‌تونستی... . ولی این خاصیتِ تو عه. نمی‌تونی که بری. اما من درخت نیستم که، باید برم. می‌فهمی؟ نمی‌شه که تا ابد دستم تو دستت. اما حتا اگه تا ابد طول بکشه، من برمی‌گردم. من از دستت نمی‌دم. باشه؟ فکر نکن حالا که دارم گریه می‌کنم یعنی دارم دروغ می‌گم و یعنی دارم می‌رم که برم تا همیشه. نه. گریه می‌کنم چون می‌ترسم. چون دوسِت دارم. مباد یادم نری؟ خواهش می‌کنم یادم نرو. یادم بری من دق می‌کنم. می‌بینی چه چیزای زیادی هستن که منُ می‌کُشن؟ اگر یکی بخواد خیلی براش آسون می‌شه نابودم کنه. آره، راست می‌گی. دووم میارم. خاصیت زندگی به اینه. می‌کُشتت اما بازم مجبورت می‌کنه جلو بری. اما نمی‌خوام. این حرف برات معنایی داره؟ من بدونِ تو حتم دووم میارم، اما نمی‌خوام. تو مثل جادو بودی تو زندگی من. هاگوارتز می‌خواستم چی کار با تو؟ تو خودت یه دنیای جادویی ِ بی‌انتها بودی. تمومی نداشتی. نداری. این کلمه‌ها دارن با من بازی می‌کنن. هر وقت که بشه می‌دوئم میام سمت‌ت. لعنت به من اگر بتونم بدوئم اما راه برم سمت‌ت. خدافظی‌ها درد دارن، تا عمقِ جونِ آدمُ می‌سوزنن اما مهم‌ ن. اگر مهم نبودن که این درد و این اشک‌ها و این کلمه‌های هر کدوم رنج رو به جون نمی‌خریدم. هر خدافظی یه معنایی داره برای خودش. خدافظی تو این معنا رو به زندگی‌م می‌ده که برمی‌گردم به‌ت. مهم نیست کجا برم، تا کجا برم، باید تو یه جایی‌ش باشی. آدما رو که می‌دونی، ما ماشین معناسازی هستیم. وگرنه که همه چیز پوچ ه. تو هم همین‌طور. تو با منی که این‌طور. من با تو عم که انقدر خوب. دلم برای خودم با تو تنگ می‌شه. این قسمت از من انقدر ارزش‌مند هست که از دست‌ش ندم. کجا و کنار ِ کی می‌تونم یه هم‌چین مهشادِ جالب و آروم و شادی پیدا کنم؟ جواب همین‌جاست. کنار ِ تو. من برمی‌گردم. این کلمه منُ می‌کُشه، این یه کلمه‌ی خداحافظ، اما می‌گم‌ش چون تو حالا معنی‌شُ می‌دونی. تکیه به‌ت و مرسی که نمی‌ری، اما من دارم می‌رم، خداحافظ‌ت."

  
نویسنده : مهـ ـشاد ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٥
تگ ها :

71. With or Without you

بیش‌تر ازخودِ سفر با خانواده از لحظاتِ پیش از سفر متنفرم. استرسِ سفر همیشه مدت‌ها قبل از شروع مسافرت دامن‌م را می‌گیرد. یقین دارم این ترس و ناآرامی تمامن از خاطراتِ تلخِ گذشته سرچشمه می‌گیرد. از روزهایی که بی‌نظمی و بی‌برنامگیِ همیشگی قبل از سفر خلق همه‌مان را تنگ می‌کرد و بعد از گذر از این مرحله‌ی پرتنش و فریاد زدن‌ها، ‌می‌رفتیم که سخت‌ترین مرحله برای من، یعنی جاده را شروع کنیم. مدت‌هاست که دیگر جاده ناآرامم نمی‌کند. چه بسا لذت هم می‌برم از رفتن و رفتن و رفتن، و هرگز نایستادن، اگر می‌شد. مدت‌هاست از سفرهایی که با ترسِ عمیق و گریه طی شدند و سفری که باعث شد در خودم آب شوم و ده کیلو از وزنم را از دست بدهم، می‌گذرد. خودم را از بی‌نظمی خانواده جدا می‌کنم. ساعت‌ها پیش از آماده شدن آن‌ها حاضر و آماده‌‌ام. در آهنگ‌های ماشین‌شان شریک نمی‌شوم. صدای‌ صحبت‌های بیهوده و گاه به گاه فریادهایشان را نمی‌شنوم. تنها حضورم برای غر زدن و شوآف نظم بی‌نقص‌م است. رهای‌شان می‌کنم در بی‌برنامگی و اعصاب به‌هم ریخته‌ی دمِ مسافرت‌شان غرق شوند و بیش‌تر و بیش‌تر روی اعصاب هم راه بروند. از این استقلال و جدایی لذت می‌برم. راه داشت ماشین را هم جدا می‌کردم. با همه‌ی این‌ها، اضطراب سفر از شب گذشته به دلم چنگ می‌زند و مرور برنامه‌های سفر و آمادگی برای رویارویی با همه‌ی آشفتگی‌های خانواده‌ام چیزی از این ترس و اضطراب کم نمی‌کند. راه داشت مانیکاطور و مثل فرمانده‌ی سخت‌گیر ارتش بالای سر تک تک‌شان می‌ایستادم و فریاد می‌زدم که زودتر کارها را جفت و جور کنند و لطفن، لطفن، نود درصد کارها را برای یک ربع آخر که همیشه منجر به یک ساعت و یک ربع آخر می‌شود، نگذارند. اما در آرامشِ ساختگی و ظاهری‌م میان نظم خودم سُر می‌خورم و برای آرام‌تر شدن کتاب می‌خوانم یا روسری‌ها و شال‌هایم را می‌ریزم و از نو جمع می‌کنم و به خودم اطمینان می‌دهم طاقتِ تنش سفر را دارم. که قرار است خوب و چه بسا خیلی خوب و فان بگذرد همه چیز و به پایان برسد. که یک روز قرار است دیگر با هم سفر نرویم. یک روز قرار است رودتریپ‌های بی‌نظیری داشته باشیم و همان‌طور که همه‌ی اتفاق‌های خوب آرام آرام جفت و جور شدند، این اتفاق هم می‌افتد و قرار است خوش‌بخت‌ترین‌ها باشیم. یک روز از همه‌ی تلخی‌های گذشته فرار می‌کنیم و هیچ چیز ریشه در گذشته ندارد و ما مثل بادبادک‌های رها شده در باد یم که می‌رویم و می‌رویم و تا جایی که امکان دارد، نمی‌ایستیم.

همه چیز مرتب و به موقع است، همه چیز پیش‌بینی شده، دال می‌خواند "در رویایت می‌چرخیدم" و ترس، ترسِ گنگ و موهوم، ترسِ بدونِ منطق، ترسِ کهنه‌ی بوی نا گرفته با تمام قدرت به دلم چنگ می‌زند و بی‌قرارترین‌م برای رفتن. رفتن و از پس همه چیز برآمدن. و می‌شود لطفن هیچ‌وقت برنگشتن؟!

  
نویسنده : مهـ ـشاد ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٧
تگ ها :

70.

باید دنبال یک سخن‌رانی جدید بگردم که فرایندِ نزولی 4 سالِ اخیر زندگی‌ام را به خوبی توضیح بدهد. در بی‌فکری مدت‌های مدید و در فروپاشی بی‌رحمانه‌ی چند روز پیش و بی‌کلمه‌‌گی محضم همه چیز معنای خودش را از دست داده. بارها خودم را دیده‌ام که سخن‌رانی‌های کوتاه و بلندی برای یک فرد نادیدنی ایراد می‌کنم. آرام و با حوصله توضیح می‌دهم، عصبانی می‌شوم و فریاد می‌کشم، در پروسه‌ی سخن راندنم متوجه موضوعی می‌شوم و به وجد می‌آیم... . سخن‌رانی‌های بی‌پایانی دارم با خودم. با حوصله‌ای وصف‌ناشدنی از ابتدا و از ریزترین مسائل شروع می‌کنم و قدم قدم جلو می‌آیم. امید که شاید یک روز شنونده‌ای. بعد از مدت‌ها انتظار چند روز پیش فرصت‌ش فراهم شد تا حداقل بخشی از سخن‌رانی هسته‌ایِ زندگی‌ام را برای یک فرد حقیقی ایراد کنم اما کلمه‌ها از ذهن و زبانم می‌گریختند. معنا در ذهنم شکل می‌گرفت، می‌فهمیدم اما به کلمه که می‌رسید لال می‌شدم. دهانم را باز می‌کردم و یک سری اصوات گنگ و نامفهوم به جای کلمه‌های مستحکم و جاافتاده‌ی چند ساله خارج می‌شد. ترسیده بودم که مبادا واقعن لال شده باشم. مبادا به آن سکوتِ حقیقی که مدت‌هاست در آن زندگی می‌کنم رسیده باشم. ترسیده بودم و بلندبلند گریه می‌کردم و سعی می‌کردم حرف بزنم، اما نمی‌شد. دست‌هایم را مشت می‌کردم، ناخن‌های چند روز کوتاه نشده‌ام را به کف دستم فشار می‌دادم تا شاید درد کلمه بسازد. یک آخ، یک درد، یک دارم می‌میرم. اما بی‌فایده. او حرف می‌زد و من مثل ولدمورتِ مچاله شده‌ی بعد از مرگ زجر می‌کشیدم. باید دنبال یک کلمه‌ی جدید بگردم برای حال آن شبِ نحس. مثلن ولدمورت شده بودم؟ آدام شده بودم؟ دارن شانِ در آستانه‌ی جنون بودم؟ چه بودم؟ کاش می‌توانستم دردم را بیان کنم و از زندگی و تلاش چهارساله‌ام دفاع کنم. اما من رنج. من ولدمورتِ مُرده. من تنِ افسرده. زانو‌ها در آغوش، دست‌ها دو طرفِ سر، تی‌شرت سیاه‌م تمامن خیس از اشک زل زده بودم به نقطه‌ی روبه‌رو و سعی می‌کردم این واقعیت که لال شده‌ام را بپذیرم و خنده‌ام گرفته بود. بلند بلند گریه کردم تا خسته شدم و ساعت‌های بعدی را آرام و در خودم گریستم. چشم‌هایم که کبود و جمع شد، دست‌ها زخم و تن خسته، کم کم زبانم باز شد. برای حرف‌های عادی. برای کلمه‌های معمولیِ خام.

باید دنبال یک سخن‌رانی جدید بگردم که همه‌ی ماجرا را توضیح دهد و آن‌قدر تمرین‌ش کنم تا به وقت‌ش که رسید، لال شوم و گریه‌اش کنم.

حالا هیچ کس نمی‌تواند رد آن کلمه‌های بی‌شمارِ چند ساله را در من پیدا کند. کلمه‌ها در من فرو ریختند. من در خودم سقوط کردم. هیچ کس نفهمید چه دردی دارد کلمه‌های آشنای چند ساله‌ات را به شکل اصوات نامفهوم بیان کنی و فریاد بزنی و اشک بریزی، اما دریغ از یک انسجامِ معنادار حروف که کمی، فقط کمی بیان کند همه‌ی آن چه را از سر گذراندی و زندگی نکردی، بلکه مُردی.

  
نویسنده : مهـ ـشاد ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳۱
تگ ها :

69.

گاهی مسیر زندگی خیلی آروم و نامحسوس تغییر می‌کنه؛ به جای این‌که بره سمتِ رسیدن به آینده و رویاهای دور و دراز می ره سمتِ فرار از گذشته. به جایی می‌رسی که فقط می‌خوای تمام زوائد گذشته رو از روح‌ت و ذهن‌ت جدا کنی. مهم نیست این کار چقدر وقت و دقت می‌طلبه، زندگی‌ت مسیرشُ عوض کرده و تو ایستادی تا فرمان‌بُردارانه و با وسواس خودت رو از گذشته‌ی نحسی که داشتی جدا کنی. بعد یه نفس عمیق بکشی و یحتمل بمیری. چون همه‌ی زندگی‌ت جنگیدی تا به این نَفَسِ عاری از گذشته و آدم‌‌های کهنه برسی. بعد از این اهمیتی نداره.

می‌گن یه آدمی تو اوج سرما و بین کلی برف گیر گله‌ی گرگ‌ها می‌افته. فرار می‌کنه به یه پناه‌گاهِ یخی کوچیک. هوا انقدر سرد بوده که با هر بار نفس کشیدن به ضخامت ِ یخ ِ پناه‌گاهش اضافه می‌شده و یخ بیشتر احاطه‌ش می‌کرده. حالا این آدم نفس بکشه می‌میره، نفس نکشه می‌میره. بیاد بیرون می‌میره، نیاد بیرون می‌میره.

با خودت فکر می‌کنی از کجا باید می‌دونستم همه‌ی این لحظه‌هایی که دارم زندگی می‌کنم قراره به رنج و عذابم تبدیل بشه؟ از کجا باید می‌دونستم این لحظه‌ها، این آدم‌ها دیواره‌ی یخیِ دنیای من ن؟

آخرِ بازی می‌فهمی تو همون آدم گیر افتاده تو غار یخ بودی که با هر بار نفس کشیدن خودتُ می‌کُشتی. می‌فهمی تو تله‌ای افتاده بودی که هر چقدر هم دست و پا می‌زدی فایده‌ای نداشت، در نهایت قرار بود طعمه‌ی شکارچی‌ت بشی. آخرِ بازی می‌فهمی تمام مدت باید مثل یه حیوون می‌ترسیدی. چون این بازی هوشمندانه طوری طراحی شده بود که به دستِ خودت بمیری.

یا با دنبال کردن آرزوها و رویاهات، یا با فرار از گذشته‌ی نحسی که زندگی‌ش کردی. یا دنبال شادی و خوشبختی، یا دنبال فرار از رنج. باید خودتُ مجبور کنی نقشه‌ی قتل‌ت رو دوست داشته باشی و باید زود به خودت بیای و انتخاب‌ش کنی. باید یه چیزی باشه که بهت دووم بده. حالا بازی کن.

چون توپ گرده و بازی ادامه داره.

  
نویسنده : مهـ ـشاد ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٧
تگ ها :

68.ما به تو یک باره مقید شدیم.

تو منُ بهتر می کنی و من از خودم با تو خوشم میاد. ؛؛)

  
نویسنده : مهـ ـشاد ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٩
تگ ها :

← صفحه بعد